چند مشت به دیوار میکوبد . به طور نامعمول از چند واژه رکیک معمولی استفاده میکند و یکی را با تاکید بیشتری ادا میکند . از شدت ناراحتی و عصبانیت سرخ شده ٬ پیراهنش را در می آورد و بدون فکر قبلی شروع به گریه کردن میکند ( این قسمت را جلوی آینه ایستاده و اجرا میکند ) .
کمی که آرام تر میشود ٬ بساط قلیان را به پا کرده ٬ روی زمین مینشیند و تنهایی شروع به کام گرفتن میکند .
تنباکو زیر ذغال می سوزد . او می سوزد . دلم می سوزد . می سوزد
بایگانیِ دستهی ‘طرح واره’
یا عزیزی ِاسمعینی
دسامبر 6, 2009سراب ِ ناب بود
اکتبر 8, 2009همه چیز عادی است ٬ هیچ جا هم ظاهرا اتفاق خاصی نیفتاده.
با خودش گوشه ای نشسته و سرش را میان دستانش گرفته ٬ طبق معمول شب شده ٬ ” مردم ” روزمره گی های شبانه را کم کم از سر میگیرند .
هیچ جا هم ظاهرا اتفاق خاصی نیفتاده ٬ همه چیز عادی است .
پ.ن : بعد از این همه وقت ٬ نوشتن واقعا سخته .
on a dark desert highway
سپتامبر 24, 2009بعد از این همه سال که برگشته ام سر نقطه ای که چندان هم معلوم نیست همان نقطه اول است یا آخر .
هیچ چیز که آشنا نیست . دیگر کسی هم نیست .عابری هم ندیدم که بگوید : غریبه خرت به چند من .
بی خیال ِ دست چپ و راست . المهرداد برگشته . اینجاست .
شاید که تاثیری ٬ شاید تغییری ٬ شاید که توفیری .
بعد از این همه روز
فوریه 8, 2009با چشمان دریده ات چون سگ
بی خیال
گذشته ها گذشته