بایگانیِ مه 2010

h1

لاشخورهای دو پا

مه 25, 2010

یادش نمی آمد کجا . فقط میدانست یک جایی خوانده که همه چیز در ذهن آدم میگذرد .
با اینکه راه میرفت فکر میکرد که تکه تکه شده . آخرین تکه باقی مانده اش را دست گرفته بود و میگشت بین این به ظاهر آدم ها .
زبانشان را که نمیفهمید ٬ دیدشان را که نداشت
آخرین تکه اش را دست گرفت و یک گوشه نشست
تا تمام شود
تا تمام شود
تا شاید تمام شود

پ.ن : آه اگر دیروز برگردد ٬ لحظه ای امروز من باشد ….

h1

اصلاً اینطوری بهتر است

مه 17, 2010

فکر میکرد از آخرین باری که با کسی حرف زده سالها میگذرد . فکر میکرد از آخرین باری که کسی را فهمیده سالها میگذرد . اینطور تلقین میکرد : اصلاً اینطوری بهتر است .
رفته بود یک گوشه تقریبا معمولی نشسته بود . همین طوری ٬ الکی
چند نفر آمدند و آنجا معمولی تر شد . برای اینکه کاری کرده باشد چشمانش را بست . صدای خنده نه چندان میزان یکی ٬ فضا را معمولی تر از قبل کرد .
چشمانش را باز کرد ٬ سعی کرد مینیمالی ٬ چیزی بنویسد

پ.ن : روزی که گوش ٬ مفت ترین جنس بود

h1

دیروز امروز فردا

مه 5, 2010

دیروز را به امید امروز گذراندن
امروز در حسرت دیروز ماندن
تمام آینده ما بود

پ.ن : آرزومند را غم جان نیست …. آه اگر آرزو به باد رود

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.