یادش نمی آمد کجا . فقط میدانست یک جایی خوانده که همه چیز در ذهن آدم میگذرد .
با اینکه راه میرفت فکر میکرد که تکه تکه شده . آخرین تکه باقی مانده اش را دست گرفته بود و میگشت بین این به ظاهر آدم ها .
زبانشان را که نمیفهمید ٬ دیدشان را که نداشت
آخرین تکه اش را دست گرفت و یک گوشه نشست
تا تمام شود
تا تمام شود
تا شاید تمام شود
پ.ن : آه اگر دیروز برگردد ٬ لحظه ای امروز من باشد ….
