تنهایی را اولین بار کسی فهمید که نه عاشق بود ٬ نه افسرده ٬ نه تنها
در یک روز کاملا ً عادی .
نه وقتی که دستی نبود که دستش را بگیرد ٬ نه وقتی که تنهایی آواز میخواند
درست همان وقتی که تنها بود .
یکی مثل تو که همیشه میان جمع بود و تنها بود .
یا دست ِ بالا یکی مثل من که از وقتی خودش را گم کرد فهمید که چیزکی هم هست به نام تنهایی
یکی مثل ما ٬ حسی مثل من .
پ.ن : بگو از ما که به زندگی دچاریم
برچسبها: تنهایی
اکتبر 18, 2009 در t 11:04 ق.ظ |
من فقط زمانی که تنها بودم آرامش رو با تمام وجودم حس کردم .
اکتبر 20, 2009 در t 11:08 ق.ظ |
تنها در جمع ِ تن ها .
اکتبر 23, 2009 در t 7:15 ب.ظ |
همه ماها تنهاییم…