یا عزیزی ِاسمعینی

دسامبر 6, 2009 با almehrdad

چند مشت به دیوار میکوبد . به طور نامعمول از چند واژه رکیک معمولی استفاده میکند و یکی را با تاکید بیشتری ادا میکند . از شدت ناراحتی و عصبانیت سرخ شده ٬ پیراهنش را در می آورد و بدون فکر قبلی شروع به گریه کردن میکند ( این قسمت را جلوی آینه ایستاده و اجرا میکند ) .
کمی که آرام تر میشود ٬ بساط قلیان را به پا کرده ٬ روی زمین مینشیند و تنهایی شروع به کام گرفتن میکند .
تنباکو زیر ذغال می سوزد . او می سوزد . دلم می سوزد . می سوزد

بیست و پنج

نوامبر 24, 2009 با almehrdad

بعضی چیزها را بعضی ها میدانند بعضی چیزهای دیگر را بعضی های دیگر . این وسط میماند خرده چیزهایی که کسی نمیداند و چندان هم مهم نیستند . مثلا عاداتی که بین عادات شخصی و عمومی اند .
مثل قدم زدن من در شب های بیش از حد سرد . هدفون به گوش ٬ دست در جیب ٬ عادتم را بازی میکنم . اما این بار با یک تفاوت . این اولین قدم زدن بیست و پنج سالگی ام است  .

پ.ن : و هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشسته ام .
پ.ن2  : دور میشویم

پیدا کنیدش دوباره

نوامبر 1, 2009 با almehrdad

میگفت : میخواستم که زمین دهن باز میکرد و منو میبلعید .
میگفت : تو که نمیدونی با چه لحنی به من میگفت شما ! کل تنم مور مور شده بود . خیس عرق شده بودم …
کمی که به خودش مسلط شد ادامه داد : البته چیز چندانی هم بین ما نبوده ٬ ایشالا خوشبخت بشه .

پ.ن : nothing is forbidden anymore

تنهایی

اکتبر 15, 2009 با almehrdad

تنهایی را اولین بار کسی فهمید که نه عاشق بود ٬ نه افسرده ٬ نه تنها
در یک روز کاملا ً عادی .
نه وقتی که دستی نبود که دستش را بگیرد ٬ نه وقتی که تنهایی آواز میخواند
درست همان وقتی که تنها بود .
یکی مثل تو که همیشه میان جمع بود و تنها بود .
یا دست ِ بالا یکی مثل من که از وقتی خودش را گم کرد فهمید که چیزکی هم هست به نام تنهایی
یکی مثل ما ٬ حسی مثل من .

پ.ن : بگو از ما که به زندگی دچاریم

سراب ِ ناب بود

اکتبر 8, 2009 با almehrdad

همه چیز عادی است ٬ هیچ جا هم ظاهرا اتفاق خاصی نیفتاده.
با خودش گوشه ای نشسته و سرش را میان دستانش گرفته ٬ طبق معمول شب شده ٬ ” مردم ” روزمره گی های شبانه را کم کم  از سر میگیرند .
هیچ جا هم ظاهرا اتفاق خاصی نیفتاده ٬ همه چیز عادی است .

پ.ن : بعد از این همه وقت ٬ نوشتن واقعا سخته .

on a dark desert highway

سپتامبر 24, 2009 با almehrdad

بعد از این همه سال که برگشته ام سر نقطه ای که چندان هم معلوم نیست همان نقطه اول است یا آخر .

هیچ چیز که آشنا نیست . دیگر کسی هم نیست .عابری هم ندیدم که بگوید : غریبه خرت به چند من .

بی خیال ِ دست چپ و راست . المهرداد برگشته . اینجاست .

شاید که تاثیری ٬ شاید تغییری ٬ شاید که توفیری .

بعد از این همه روز

فوریه 8, 2009 با almehrdad

با چشمان دریده ات چون سگ
بی خیال
گذشته ها گذشته

از عصیان در 12 شب تا المهرداد

فوریه 3, 2009 با almehrdad

 گمان مبر که به پایان رسید کار مغان            هزار باده ناخورده در رگ تاک است

 در زمان‌های نه چندان دور ، گوشه‌ای از این دنیای مجازی می‌نوشتم که اسمش بود عصیان در 12 شب . گردونه رو چرخوندن و دیماه 87 رسید . شادی‌های زائد الوصف این ماه خجسته به غایت رسید با هک شدن وبلاگم . دوستی لطف کردن و وبلاگ رو که هک کردن هیچ ، آرشیوش رو که بسیار دوستش داشتم هم پاک کردن . که جا داره در همین جا از این اقدام فرهنگی‌شون تشکر کنم و به رسم تقدیر انگشت وسط دست راستم رو به ایشون نشون بدم .

 بگذریم . به هر حال بعد از وقفه‌ای دو ماهه اینجا رو راه انداختم . از تمام دوستانی هم که لطف کرده بودن و عصیان در 12 شب رو لینک کرده بودن خواهشمندم که لینکم رو بردارن و در صورت تمایل المهرداد رو لینک کنند . ممنون .

 پ.ن : اینکه چرا المهرداد ، فعلا بماند .

 پ.ن.2 : عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد . هک شدم و از شر بلاگفا خلاص شدم و اومدم وردپرس . جا داره از مسئولین بلاگفا که طی این دو سه سال با سرویسشون سرویسمون کردن تشکر کنم . به خصوص آقای شیرازی عزیز که بعد از حداقل شش هفت بار درخواست پسورد وبلاگ ، حتی یک ایمیل به بنده نزدند و سهم به سزایی در هک شدن عصیان در 12 شب داشتند . ممنون رفقا ! به راستی که شرمندمون کردین با این ُحسن توجه به کاربر و مسئولیت پذیری .