h1

توفیری هم نداشت

اکتبر 4, 2010

توفیری هم ندارد که چطور
این روزها هم که بگذرند , صد سال دیگر هم که بگذرد
آن “ما”  هم همین “مای” امروز خواهد بود
نهایتا ً کمی رام تر , آرام تر
توفیری هم ندارد که چرا
یکی از آن روزها مینشینیم یک جای دنج , کنار زاینده رود
هر شعری که بخوانی , طرحی میزنم
از “تو” از “ما” , از این همه سال
باقی حرفها همه هیچند
توفیری هم ندارد که چرا و چطور 

پ.ن : one night , maybe more

h1

توی این شهر شلوغ

سپتامبر 16, 2010

سوی چشمی برایش نمانده بود که پی ِ کورسوی امیدی باشد
گشتم … قلمی پیدا نشد که طرحش بزنم
مانده بود چند دیوار نیمه کاره … یک آسمان کبود
بگذریم … آن هم از آن ِ ” دیگران “

پ.ن :I can’t tell you what it really is

h1

سکوت

اوت 13, 2010

تا آن حد که آدم داخل آینه غریبه شود
تا آن حد که سکوت , کانتری به نظر برسد
تمام حرفها پی‌نوشتند
بماند ,  حرف‌هایی که نگفته سر بریدیم
پی‌نوشت‌هایی که سکوت کردیم

پ.ن : ای خواجه درد هست , ولیکن طبیب نیست

h1

ته خط

ژوئن 29, 2010

ذره به ذره ، بند به بند
این برزخ را ، این سگ زندگی را ، خودم را
بالا می‌آورم
و تمام نمی‌شود
و تمام نمی‌شوم
و تمام نمی‌شوم
و تمام نمی‌شوم

پ.ن : We’ll be lost before the dawn

h1

لاشخورهای دو پا

مه 25, 2010

یادش نمی آمد کجا . فقط میدانست یک جایی خوانده که همه چیز در ذهن آدم میگذرد .
با اینکه راه میرفت فکر میکرد که تکه تکه شده . آخرین تکه باقی مانده اش را دست گرفته بود و میگشت بین این به ظاهر آدم ها .
زبانشان را که نمیفهمید ٬ دیدشان را که نداشت
آخرین تکه اش را دست گرفت و یک گوشه نشست
تا تمام شود
تا تمام شود
تا شاید تمام شود

پ.ن : آه اگر دیروز برگردد ٬ لحظه ای امروز من باشد ….

h1

اصلاً اینطوری بهتر است

مه 17, 2010

فکر میکرد از آخرین باری که با کسی حرف زده سالها میگذرد . فکر میکرد از آخرین باری که کسی را فهمیده سالها میگذرد . اینطور تلقین میکرد : اصلاً اینطوری بهتر است .
رفته بود یک گوشه تقریبا معمولی نشسته بود . همین طوری ٬ الکی
چند نفر آمدند و آنجا معمولی تر شد . برای اینکه کاری کرده باشد چشمانش را بست . صدای خنده نه چندان میزان یکی ٬ فضا را معمولی تر از قبل کرد .
چشمانش را باز کرد ٬ سعی کرد مینیمالی ٬ چیزی بنویسد

پ.ن : روزی که گوش ٬ مفت ترین جنس بود

h1

دیروز امروز فردا

مه 5, 2010

دیروز را به امید امروز گذراندن
امروز در حسرت دیروز ماندن
تمام آینده ما بود

پ.ن : آرزومند را غم جان نیست …. آه اگر آرزو به باد رود

h1

نوشتند تمام

آوریل 22, 2010

تو که “بودن” یادت رفته
خوب بودن ، دوست داشتن ، دوست ماندن ، یادت رفته
من که از اول هم ” آدم ” نبودم ، هیچ
خدایا …. تو چرا …. خدا بودن یادت رفته ؟

پ.ن : زمین خدا هموار است  و عشق ، بی فراز و نشیب
چرا که جهنم موعود آغاز گشته است (احمد شاملو)

h1

حالا یارﹸم بیا

آوریل 4, 2010

همه  “‌مهم‌های” زنده‌گی‌اش را کوله کرده بود روی کولش و با پاهای خسته می‌دوید سمت ایستگاه موعود . آنجا که خوب است ، ابری نیست ، آرمانی است .
من که نمی‌دانستم ، تو که نبودی ، ما که ندیدیم … قطار رفت .
من ماندم با خودم ، کوله‌ای که هیچ شد ، پاهایی که آبله بستند ، عمری که گذشت

h1

مثلا عید

مارس 19, 2010

یک تقویم جیبی انقضا دار که روزهای هشتاد و هشتی را جار میزند که انقضا ندارد . با پیامک‌های تکراری و انقضا ندار که از طرف ” آدمهایی ” می‌آیند که خیلی وقت پیش تاریخ انقضایشان را تیک زده‌ام .
نیاز به گفتن ندارد ، آنارشیست این خیابان‌های دل‌مرده ، صف کشیدن مردم برای قطعه‌ای هیچ ، آجیل‌های مانده ، خستگی‌های من و جاهای خالی کسانی که به هر دلیلی دیگر نیستند
بگذریم رفقا ، تاریخ انقضای این حرف‌ها هم گذشته

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.